خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
افسانه
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
شکلات تلخ
در جستجوی دريائی بزرگتر...
آلما خانوم جان
داروخانه شبانه روزی
برگی از دفترچه ايام
من او
مردخاکستری
آريو برزن
موناليزا
تو را من چشم در راهم
بانوانه
عکس های سرزمين خورشيد
عينالی
مترسک خيابان پنجم
زندگی خوب و بدش به کام ماست
پرواز
شخص ثالث
پیامبران کاغذی
داروساز ناخواسته !!
حر فهای برادر علی
دوراه قپون
جاده نمناک
دوران حکومت عشق
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
لینک داغ
ولنتاین
به جان تو امشب اصلاْ حوصله نوشتن ندارم . اصرار نکن .
اصلاْ امشب چه فرقی می کنه که مثلا شهادت آیت الله مدرس باشه یا شب ولنتاین باشه !
معذالک ، واسه اونایی که دلشون داره می تپد، اینجوری، گرومپ . گرومپ . شب خوشی رو آرزو می کنم .
بوسه ساعت ۱۲ امشب یادتون نره !

مثبت انديشی
این روزها دارم مثبت اندیشی می کنم . به نبمه پر لیوان نگاه می کنم . این روزها دارم میگردم تا در وجود کائنات فقط چیزهای خوب را ببینم.
این روزها به نبودنت گیر نمی دهم . در نبودنت غصه دار نمی شوم .
این روزها که تونیستی ، خیلی هم بد نیست ها . دارم فکر میکنم که چقدر هم خوبه تازه !
مثلا این روزها که تونیستی ، این گوشی موبایل نازنین من دارد نفسی تازه می کند . کاری به کارش ندارم ؛ هروقت دلش بخواد شارژ است ، هر وقت عشقش بکشد ، خالی میکند . من هم بهش گیر نمیدهم که مبادا خدای نکرده ؛ دقیقه ای بدون شارژ بماند . تو که نیستی . گور پدر دنیا و همه مکالمات تلفنی .
یا مثلا این روزها با خیال راحت میروم حمام . یادم هست هر وقت حمام می رفتم ، دلواپس بودم که تو تلفن بزنی و این گوشی حیوونی رو میاوردم توی حمام ، تا من دوشی بگیرم اون حیوونی هم کلی رطوبت گیری میکرد .
یادم نمی آید چه وقت موبایلم را خاموش میکردم .همیشه صبح تا شب ؛ شب تا صبح ، این گوشی حیوونی روشن بود . آخیش حالا که تو نیستی ، این گوشی من نفسی تازه میکند و شب ها یه چشمی برهم میگذارد .
قبل ترها ، این گوشی رو به جانم ، به قلبم می چسباندم ، که مبادا شبی ، نیمه شبی ، زنگ بزنی و من نفهمم . این شبها قلب من هم دارد نفسی می کشد . این روزها چقدر تلفن هایم میس می شود و با چند روز تاخیر اس ام اس هایم رو باز می کنم و آب از آب هم تکان نمی خورد .
می بینی ، حالا که تو نیستی ؛ خیلی هم بد نمی گذرد .
هوا سرد است و من بلوز های یقه اسکی می پوشم تا اینجا ! به جان شما حسابی هم گرممان می کند . گور پدر دنیا ، تو که نیستی چه فرقی می کند ، لباس من یقه اش باز باشد تا اونجا ! یا یقه اش اسکی باشد تا اینجا ! تو که نیستی ، دیگر گیر نمیدهم که فر موهایم به بیرون باشد یا به داخل . و دیگر به آرایشگرم گیر نمیدهم که وای یک اپسیلن از ابرویم را اضافه تر برداشتی . تو که نیستی ، ابروی پهن و باریک برایم فرقی ندارد .
اینجا روی میز من 60 عدد بلیط جشنواره افتاده !! دوسری ار 30 بلیط ! از امروز تا دوشنبه دیگه . جایت خالی که ببینی بچه ها داشتن چه جوری تقسیمش میکردن ، هر چه خودم دوست داشتم ،مثل ؛ همیشه پای یک زن در میان است - انعکاس – کنعان – دایره زنگی – قرنطینه رو بچه ها برداشتن ، به جان تو ، حتی دلم نیامد که بگویم بابا یکی از این خوباش رو برای من بذارین . گور پدر دنیا ، تو که نیستی ، توی جشنواره امسال پای یک زن در میان باشد یا نباشد .
می بینی ؟ این روزها هم می گذرند ...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦ - افسانهبدون شرح ...

بعداً شرح داده شد.
روزها می گذشتند و من وبلاگ دوستان را تفرج میکردم ، و فوتو های تعبیه شده را می دیدم و آه از نهاد من بر میامد که ای بابا چگونه است که من طرز ارسال تصویر را نمیدانم و چه خجسته ایامی می شد و چه میمون وبلاگی میشد ، اگر بلد بودیم که فوتویی اینجا بکاریم ...
القصه . چند باری در صفحه پرسش و پاسخ پرشین بلاگ تورقی کردیم و الحق و الانصاف که نحوه ارسال تصویر به درد خودش و عمه جانش می خورد ! من همچنان ناکام در تعبیه فوتو .
چندی قبل ترها . شاید چند ماه قبل ترها ، نوشتیم : " میشه یه نازنینی لطف کنه به من یاد بده اینجا چه جوری عکس میذارن ؟ " خوب گله ای نیست . شاید نازنینی ، درخواست مارا ندید .
از آنجا که وبلاگ من ، منطقه خفیه و امنیه من است ، خوش نداشتم به این خواهرزاده هاو برادرزاده ها رو بیاندازم .اینها کلی کامپیوتر و برق و مخابرات میدونن و وقتی به منزل ما میان ، من دودستی صفحه مونیتورم رو می چسبم که فضول سنج اینها به کار نیفتد .
بازهم القصه . ظاهرا شکلات تلخ نازنین ما هم خوش داشت که تعبیه فوتو بداند و من به موازات خواندن وبلاگش و خواندن کامنت هایش به این شور درونی شکلات تلخ پی بردم .و اینجا باید اذعان کنم که خدا مرد خاکستری را از برادر وبلاگی ما کم نکند . در پی پرسش و پاسخ های شکلات و خاکستری ، رمز ارسال تصویر بر شکلات تلخ گشوده شد و خواهر ما تند و تند فوتو گذاشت و دل ما را برد . ما هم به استپ بای استپ دستورالعمل های مردخاکستری عمل کردیم و القصه شبی دیدیم که بعله ، معما چو حل گشت ...
این تا اینجاش ! یک تشکر ویژه هم برای شکلات تلخ و مردخاکستری ارسال می شود .
و اما شرح بدون شرح :
من خواهرزاده ای دارم که الان برای خودش خانمی شده ، خانمی به خوشگلی این آرتیست های خوشگل آسیای جنوب شرقی . وقتی که نی نی بود ، چهره اش درست مثل همین فرشته کوچولویی بودکه دیدین . چند سال قبل ها در تفرج های اینترنتی مان ، عکس این نی نی کوچولو رو کشف کردم و یک دل نه صد دل عاشقش شدم ،عکس را کردیم wallpaper مونیتورمان و وقتی در رویاهای خود مادر میشدم ، همین نی نی کوچولو رو تجسم میکردم .و اینجا می خوام اعتراف کنم که من عاشق آب دهان این بچه شدم !!! اصلا بودن این آب دهان ، کلی عکس رو رویایی کرده . و بارها در رویاهایم در آغوشم بوده است .
خوب ،فکر میکنم که این دلایل برای اینکه کدام عکس اولین عکس وبلاگ من باشه کفایت میکرد .نه ؟
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦ - افسانه